تعطیلات تاسوعا و عاشورا رفتیم باغ بابا . نذری داشت .مامان اینا هم بودن و عمه اینا
قبولشون باشه .هوا سرد بود و همین باعث شد که از اون روز آرینا آبریزش داشته باشه
اونجا هم که بودیم روز اخر آرینا زیاده روی کرد تو خوردن خیار و شب که میخواستیم بیایم دلدرد گرفته بود و خیلی خیلی اذیت شدیم هم ما و هم خودش اما خدا رو شکر همون روز خوب شد
فقط یه چند ساعتی بود ...
از هفته دیگه کاری که قبل به دنیا اومدن آرینا داشتم رو شروع میکنم و خیلی خیلی سرم شلوغ میشه .
آرینا کم کم داره بیست ماهگیشو هم تموم میکنه و وارد بیست و یکمسن ماه زندگیش میشه
خیلی تلاشی واسه حرف زدن نداره .چن تا کلمه که دوس داره رو میگه .منم اصراری ندارم .بالاخره حرف میزنه ....اما همه چی رو خوب میفهمه و وقتی ازش میخوام انجام بده درست انجام میده
زمستون هم از راه رسید چشم به هم زدیم امسال داره تموم میشه
امسال از لحاظ بچه داری راحت تر بود برام واسه همین زیاد کش نیومد .فقط آرینا رو از شیر بگیرم و خواب شبش درست شه میشه گفت سختیاش تمومه .فقط میمونه یه پوشک گرفتن که اونم حالا حالا ها عجله ای واسه انجامش ندارم .
نگاش به سمت آسمون
ستاره ها رو میشمرد
خسته میشد بلند میشد
زخمای پا رو میشمرد
یکی دو تا و هفت تا زخم
... دستی رو پاهاش میکشید
زخمای پا تموم میشد
زخمای دستاشو میدید
به ماه اسمون میگفت
شمع شبستون منی
یاد عمو بخیر که تو
مثل عمو جون منی
راستی تو از تو اسمون
بیین بابای من کجاست
بهش بگو که دخترت
ساکن تو خرابه هاست
بهش بگو دختری که شونه به موهاش میزدی
جون به لبش رسیده و تو از سفر نیومدی
من را ببخش اگر چه
لکنت لکنت زبان گرفتم
با با بابابا
من را ببخش ا ا گر چه
لک لکنت زبان گرفتم
اخر شکسته دستی دندان شیری ام را
روز جمعه با به به و چه چه هایی که همسری کرده بود از کوه رفتن روز دوشنبه اش و اصراراش که تو هم بیا و برو تصمیم گرفتم برم کوه .
کوه رفتن رو دوس دارم اما حقیقتا با این بدخوابی های آرینا دیگه رمق ساعت 6 بیدار شدن رو ندارم که بخوام برم کوه .خلاصه قرار شد همسری بمونه خونه و من برم کوه .
روز قبلش با ارام و و دختر خاله ام(خیلی بی شخصیتی کارتم زشته الان داری اینو میخونی
) و خاله کوچیکم (درسته شاید اینجا رو نخونه هیچ وقت اما خیلی دوسش دارم) هماهنگ کردم و خوابیدم ...
طبق معمول در طول شب ارینا اذیتمون کرد تا درست بخوابه و من ساعت 6 با تلاش های فراوان بیدار شدم .وسایلم رو برداشتم و رفتم دنبال ارام اینا و خاله هم قرار شد خودش بیاد ...
کوه خیلی شلوغ بود و فکرشم نمیکردم . یه مقدار کوه پیمایی کردیم :دی
بعد هم رفتیم یه جا نشستیم و جشن بود و مراسمشون رو نیگاه کردیم و جایزه بردیم و رفتیم خونه خاله و نهار خودمون رو انداختیم و عصر هم برگشتیم...
خوش گذشت ...
خدایم آه ای خدایم
آه ای خدایم
صدایت میزنم بشنو صدایم
شکنجه گاه این دنیاست جایم
به جرم زندگی این شد سزایم
آه ای خدایم بشنو صدایم
مرا بگذار با این ماجرایم
نمی پرسم چرا این شد سزایم
آه ای خدایم بشنو صدایم
گلویم مانده از فریاد و فریاد
ندارد کز غم مرگ صدا را
به بغض در نفس پیچیده سوگند
به گل های به خون غلتیده سوگند
به مادر سوگوار جاودانه
که داغ نوجوانان دیده سوگند
خدایا حادثه در انتظار است
به هر سو باد وحشی درگذار است
به فکر قتل عام لاله ها باش
که خواب گل به گل کابوس خار است
خدایم ای پناه لحظه هایم
صدایت میزنم با گریه هایم
صدایت میزنم بشنو صدایم
الهی در شب فقرم بسوزان
ولی محتاج نامردان مگردان
عطا کن دست بخشش همتم را
خجل از روی محتاجان مگردان
الهی کیفرم را میپذیرم
که از تو ذات خود را پس بگیرم
کمک کن تا که با ناحق نسازم
برای عشق و آزادی بمیرم
خدایم ای پناه لحظه هایم
صدایت میزنم با گریه هایم
صدایت میزنم بشنو صدایم
1
نیمه اول سال اول زندگیمون با اینکه من و تو سرشار بودیم از حس نــــاب عشق اما اطرافیان نذاشتن ازش لذت ببریم .خیلی راحت به خودشون اجازه دخالت دادن .اما ما وایسادیم و مقاومت کردیم ...
اما نیمه دوم برامون پر بود از عشق و آرامش .همخونه شدیم توی اولین ماه فصل تابستون و اون تابستون برامون شد جاودانی .هنوزم که بهش فکر میکنم پر میشم از تمام حس های خوب ...
2
سال دوم هم مثل سال اول پر از آرامش بود .خوشحال بودیم از بودن در کنار هم .بدون دغدغه زندگی میکردیم .بدون دخالت...
3
سال سوم مصادف بود با جدایی من و تو و من مجبور شدم تا بیام به شهر خودمون برای اتمام درسم .چقــــدر اون دوران بهمون سخت میگذشت .و من و تو از هر فرصتی برای گریز استقاده میکردیم تا دوباره پیش هم باشم ...روزا میگذشت و من و تو هر روز بیطاقت تر میشدیم تا اینکه توی نیمه دوم تو بالاخره موفق شدی انتقالی بگیری و بیای پیش من و من و تو چقدر خوشحال بودیم ... اواخر همین سال متوجه شدیم که یه فرشته داره به جمعمون اضافه میشه ...
قابل وصف نبود ...
4
یکی از زیبا ترین سالهای با هم بودن .دوران بارداری و بعد هم زایمان و بچه داری ...
لحظه لحظه اش پر بود از حس های ناب عاشقی ...
تو بودی و دخترم ...
دیگه چی میخواستم از خدا؟
5
دنیایی زیبا با وجود دخترم و تو ...
جهشی که تو کار و زندگیمون اتفاق افتاد ...
بهشت کوچک من با وجود شما دو تا هر روز یه رنگ زیبا تر میگیره .
حتما خدا منو خیلی دوست داره ....
سالگرد ازدواجمون مبارک آسمانی من

هفته پیش مراسم چهلم مامان بزرگ حامد بود .نمیدونم گفته بودم یا نه که مامان بزرگش فوت کرد دقیقا روزی که ما میخواستیم بریم مسافرت .بعد ما رفتیم خاکسپاریش و از اون جا راهی شدیم .
به هر حال هفته پیش مامان و بابا و دو تا داییش و خاله اش میومدن اینجا که برن مراسم .البته مراسمش تو یه شهر دیگه بود که با اینجا دو ساعتی فاصله داره
از خیلی وقت پیشا بین من و مامان همسری یه کنتاکت بوجود امده بود .نه اینکه لفظی و اینا نه .جریان این بود که اون سری که اومدن اینجا بعد یک هفته مهمونی اینجا رفته بود پشت سر من به مامانم حرفایی زده بود که حقم نبود و من خیلی خیلی از دستش دلخور بود م
اما این سری فقط به خاطر همسری زنگ زدم موبایلش همون روزی که میومدن و باباش جواب دادو گفتم واسه شام بیاین اینجا که گفت نه .به داییش هم زنگ زدم اونم گفت نه و اینا منم با خودم گفتم خوب نیاین من وظیفه ام بود تعارف کنم این در حالی بود که همسری هم ماموریت بود ...
خلاصه منم زنگ زدم به همسری که گفتن نمیایم و اینا .اما ساعتای پنج و نیم شش بود که همسری زنگ زد و گفت بابام زنگ زده که ما واسه شام میایم اونجا و تو راهن و دو ساعت دیگه میرسن !!!
شما جای من بودین چه میکردین ؟
خوب بالطبع من هم واسشون شام گذاشتم و بماند که با این وروجک و اینکه من چقدر حساسم که همه چی خوب باشه چقدر اذیت شدم اما اهمیت ندادم دیگه وقتی اونا رسیدن کارام همه تموم شده بود .اما میدونین چی شد ؟
دایی هاش و خاله اش فقط یه ربع نشستن و پا شدن و گفتن ما میریم خونه داداش بزرگمون زشته شب اینجا بمونیم !!!منو میگی ؟ اصلا به روی خودم نیووردم .مامان و باباش موندن و بقیه رفتن ...
فردا هم اصلا نیومدن واسه خداحافظی ...
منم گفتم به درکــــــــــــــــــــ
به همسری هم اولتیماتوم دادم که عمرا پامو خونشون نمیذارم !
انگاری نامه فدایت شوم فرستاده بودم واسشون !
این از این ...
دیگه اینکه دیروز رفتم خرید .اصولا خرید حال منو خوب میکنه .سعی میکنم اینجا بیشتر خریدامو بذارم که حالم بهتر شه .قبلا بیشتر این کارو میکردم اما چند وقتیه تنبلی میکنم
این سری همه وسایلم مارک ایو روشه ان

کرم دور چشم

پاک کننده آرایش چشم

پاک کننده صورت

آبرسان و سفید کننده

کفشای ورزش

امروز روز جهانی کودکه
روز تو عزیزم , گرچه به قول خاله تو هنوز کوچولویی و کودک نشدی و هنوز یه نوپایی اما این روز رو بهت تبریک میگم عسلم
قوربونت برم که با شیرین کاری هات دل همه رو بردی و همه عاشقتن و با حرکاتت و حرفات و اداهات روز به روز بیشتر عاشقمون میکنی
تو یه هدیه ای از طرف خدا برای من عزیزم
ممنونم خدای من ...

دیگه کم کم به روزای اخر ماه هفده نزدیک میشیم و دخترم داره هجده ماهه میشه و این یعنی یه واکسن دیگه و البته آخریش 
زیاد استرس ندارم چون میدونم کوچولوی من از این مرحله هم با موفقیت بیرون میاد .
واکسن هجده ماهگی یعنی دخترم خانوم شده و همه واکسن هاشو زده و دیگه مـــــــــــــیره تا پیش دبستانی انشالا 
این روززا هر کی آرینا رو میبینه میگه چقدر بزرگ شده .دیروز که داشتم کمد هامون رو پاکسازی میکردم که یه خورده جا باز کنم واسه لباس گرم ها کلی لباس از آرینا جدا کردم که براش کوچیک شده بودن ، کفش و دمپایی هایی که دیگه اندازش نیستن
و خدا رو از این بابت شکر میکنم ...
صبح ها که از خواب بیدار میشیم معمولا اول آرینا بیدار میشه و منو بیدار میکنه ،بس که شبا بد میخوابه و نمیذاره تا صبح بخوابم آخه طفلی داره 4 تا دندون نیش با هم در میاره و خیلی اذیته ،داشتم میگفتم صبح ها که منو بیدار میکنه بالش و تشک شو که رو تخت ما هست بلند میکنه که به تقلید از من بذاره تو تختش بعد من بهش میگم آرینا بریم با یه لهجه نــــــــــــاز میگه بـــاشه 
بعد میریم دستشویی من صورتم رو میشورم و بلندش میکنم و کلی از اینکه خودشو تو آینه میبینه دوق میکنه و دست و صورتشو میشورم و میایم تو هال و من براش سی دی با نی نی رو میذارم و اون هم که عــــاشق این سی دی هست میشینه و مثل یه خانوم نگاه میکنه تا من مامیش رو عوض کنم و بهش صبحانه بدم و برم به کارام برسم تا کم کم ساعت دو شه و بابایی بیاد ...
خلاصه که عاشقی ای دارم با این دختر 18 ماهه ...
باز آمد بوی ماه مدرسه
بوی بازی های راه مدرسه
بوی ماه مهر ماه مهربان
بوی خورشید پگاه مدرسه
از میان کوچه های خستگی
می گریزم در پناه مدرسه
باز می بینم ز شوق بچه ها
اشتیاقی در نگاه مدرسه
زنگ تفریح و هیاهوی نشاط
خنده های قاه قاه مدرسه
باز بوی باغ را خواهم شنید
ز سرود صبحگاه مدرسه
روز اول لاله ای خواهم کشید
سرخ بر تخته سیاه مدرسه
شما هم حتما این شعر رو یادتون میاد .این روزا خیلی دلم اون روزا رو میخواد .
انگاری همه چی بوی نویی میداد .روپوش نو، کیف نو ،لوازم التحریر نو ...
یادش بخیر روز اول مدرسه هممون سوار ماشین بابا میشدیم ، من و دو تا داداشم
اولین بار که وارد کلاس جدید میشدیم وهمه چی برامون تازه بود .
زنگای تفریح و تغذیه ای که مامان برام گذاشته بود .
لیوانای تاشوی رنگاررنگ ،کتابایی که بوی نویی میدادو همه تمیز و جلد گرفته بود و برچسب خورده بود
جامدادی های دو طرفه که یه جای مخفی واسه پاک کن هم داشت
مدادای سوسمار
خودکارای بیک از هر رنگ یه دونه
...
یادش بخـــــــــــــــــــــیر
نمیدونم تا پنج شش سال دیگه که دخترم بخواد بره کلاس اول من هستم یا نه اما اگه باشم سعی میکنم برای دخترم هم روزای اول مدرسه شو خاطره انگیز کنم
فکر میکنم حس فوق العاده ای باشه اینکه دخترت بره کلاس اول ...
دو روزه که سرما خوردیم هممون
من همسری و آرینا .البته شکر خدا سرما خوردگی آرینا در حد آبریزشه . بهتر هم شده همسری هم امروز بهتر بود اما من خیلی بیحال و کسلم
حس های خوب و بد هی میاد سراغم
یه بار خوبم یه بار بد .
تو چشم به هم زدنی دخترکم یک سالو نیمه شد .یعنی انگار همین دیروز بود که تولدشو گرفتیم ها .حالا این همه ازش گذشته ...
میدونم چشم به هم بزنم این شش ماه هم میگذره و دو سالش هم تموم میشه ...
این روزا در حالت تعلیقیم .تو این شش ماه خیلی چالش داشت زندگیمون .این تابستون تابستون سختی بود .خیلی سخت اما شکر خدا خوب تموم شد فقط یه مرحله دیگه از این چالش مونده که اونم رد شه فکر کنم به یه حالت ثبات برسیم اگه خدا بخواد البته ...
تو خونه موندن هم کم کم داره خسته ام میکنه .به فکر یه کار هم هستم اما بازم حس مادریم مانعم میشه .نمیدونم تا کی بتونم باهاش کنار بیام ...
ساعت خوابم خیلی بد شده .با اینکه خودم میدونم بین 12 تا 4 ساعت خیلی مهمیه واسه سیستم درونی و من باید خواب باشم اما اکثرا 3 یا 4 میخوابم و از اون ور هم 12 یا 1 بیدار میشم البته آرینا هم کاملا پایه است و همین خوابیدن اون باعث میشه منم سخت نگیرم و بخوابم ...
پاییز هم داره میرسه ...
صدای پاهاش میاد ...