Daisypath Anniversary Years Ticker Lilypie Premature Baby tickers روزهای قشنگ من و همسری

مشاهده یادداشت خصوصی

+ تاريخ ۱۳٩٢/٩/٧ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ نويسنده الهام نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

+ تاريخ ۱۳٩٢/٦/۱۸ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ نويسنده الهام نظرات ()

اون روز شوم تصویرش هر روز و هر روز توذهنمه 

پاک شدنی نیست .با امبولانس رفتیم غسال خونه تا داداشمو اونجا بذاریم ...تا چشم به اونجا افتاد دیگه دست خودم نبود ضجه و فریاد میزدم و اسمشو صدا میکردم ...اما جوابی نبود ..خانواده دوست داداشم هم که با هم بودن تو ماشین هم بودن ...اون یه دختر 6 ماهه داشته که با تصادف سرش جدا میشه ....فقط خدااااااااا میتونست حال همممون رو بفهمه ....تلخ ترین لحظه های عمرم ...همون موقع که بابا من و داداشم و خواهرم و عروسمون و آروین پسر سعید رو تو بغلش گرفته بود و میگفت بابا دورتون بگردم ...همون لحظه که با خوهرم و داداشم تو بغل هم فریاد میزدیم جلوی غسال خونه تو بغل هم ...

ما اومدیم خونه بعد از تحویل جسد داداشم . کفشای سعید هنوز جلوی در خونه مامان اینا بودن 

گفتم نمیام تو بدون سعید نمیام تو این خونه دیگه ...ضجه زدیم هنوز بابا کفشاشو برداشته بود و میگفت بابا کجایی ؟

نفهمیدم کی خونه مون اون همه شلوغ شد .من فقط کنار مامان نشسته بودم و ضجه میزدم .صدام دیگه در نمیومد فقط حرکت لبام دیده میشد ...قلبم تند و تند میزد ...تمام صورتم مور مور میشد ...یه نیتور گلیسرین گذاشتن تو دهنم ...نمیفهمیدم چه خبره ...

ماماننمیتونست صاف وایسته ...شکستنشو میدیدم ...با چشام 

شب گفتم میرم خونم میخوابم و صبح میام برای تشییع 

میخواستم تنها باشم 

رفتیم خونه ...آرینا رو خوابوندم ...12 شد ..1 ..2 ... مغزم فرمان خواب نمیداد ...داشتم روانی میشدم ....میخواستم برم غسال خونه ....نذاشتن ...تا 5 قران خوندم و اشک ریختم برای داداش تنهام که تو سرد خونه بود ...غم دنیا رو دلم بود ...

5 بیدار شدم و لباسامو پوشیدم و رفتم خونه مامان نمیتونستم بشینم تو خونه داشتم دیوونه میشدم 

خدایاااااااااااا چطور باید باور کنم ؟ چطوررررررررررررر؟ 

بالاخره لحظه وداع رسیده بود ....

روز خاکسپاری ....

خدایاااااااااا دستام میلرزه ....نمیتونم ....

+ تاريخ ۱۳٩٢/٥/۱۳ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ نويسنده الهام نظرات ()

چرا حس میکنم هستی کنارم 

چرا این رفتنو باور ندارم 

چه حس های بدی دارم . اونقدر بدددد که نمیتونم وصفشون کنم .

من اینجام و 20 روز از نبود تو گذشته .من هنوز گلو دردم از فریاد زدن و تو نیومدی برادرم 

من هنوز زنده ام و تو زیر یه مشت خاکی 

خاک بر سر من 

خاک بر سر من  همبازی بچگیم .من اینجا نشستم و هیچ کاری نمیتونم برات بکنم . یک کم صلوات یک کم قران .زخم دلم ... آخ سعید زخم دلم رو چکار کنم ؟ خونه مامان میرم نمیتونم گریه کنم ...اون بیچاره دق نکنه خیلیه .میام خونه خودمون اشک میریزم .اشک میریزم اما اروم نمیشم 

راه میرم ...داد میزنم .مشت میزنم یه درو دیوار .اروم نمیشم ...

فقط خدا میدونه حالمو ...

سعید ...

عکسات گوشه گوشه خونه ...ببی انصاف چرا تو این عکسا اینجوری لبخند زدی ؟ چرا حس میکنم یه غمی تو چشماته ؟ چرا خدا بهمون یه فرصت نداد ؟ 

دیشب بعد اون همه گریه فقط یه راه به ذهنم رسید .گفتم خدااا برای تو کاری نداره .منو از این خواب بیدار کن .بذار همه اینا خواب باشه ..یعنی خدا فقط برای تو جا نداشت ؟ 

وااااااااااااای برادرم تو اون لحظه آخر چی میکشیدی ؟ 

تو غربت 

کاش من میمردم به جات 

تو این 20 روز هزارررررررررر باررررررر اینو گفتم 

چرا کسی صدامون رو نمیشنوه ؟

من امیدوارم شاید یه صبح بیدار شم از خواب مامان زنگ بزنه بگه نهار بیاین اینجا همه هستن سعید اینا شما دوباره دور هم جمع شدیم .من بگم اوه اوه حالا باز سعید هی میگه آروین رو بغل نکنین زیاد خسته میشه .اما من یواشکی بغلش میکنم هیچ تازه بوسش هم میکنم ... من امیدوارم ... تو هم دعا کن برادر ...دعا کن ...بخدا نمیتونم اینجوری...بیا با هم دعا کنیم ....

+ تاريخ ۱۳٩٢/۳/٢٢ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ نويسنده الهام نظرات ()

روز 30 ام اردیبهشت

حامد خونه نبود ماموریت بود .نمیدونم اون شب چرا هی گلوم خشک میشد و بیدار میشدم واصلا خوب نخوابیدم . 8 صبح بود که گوشیم زنگ خورد مامان بود پریشون بود اما خودشو کنترل میکرد گفت سعید تصادف کرده .شوک بهم وارد شد .اشکام ریخت گفتم چی شده گفت هیچی نیست سر سالمه نگران نباش .پاش شکسته الان تو اتاق عمله .بابا داره میاد (بابا هم خونه نبود ) باهاش بیا .زنگ زدم به بابا با گریه گفتم بابا بیا دنبالم .(سعید رو یه شهری برده بودن بیمارستان که یک ساعت با اینجا فاصله داشت ) گفت حامد تو راهه داره میاد .سرگشته شده بودم .میلرزیدم .همون جا با خدا اتمام حجت کردم گفتم خدااا من ظرفیتشو نداره نکنه یه دفعه بخوای امتحانم کنی

حامد اومد دنبالم با دختر خالم راه افتادیم ...

استرس داشت میکشتم همش میگفتم خدا رحم کن خدا رحم کن خدا التماست میکنم.گفتن خوبه طحالشو برداشتن دو سه ساعت تحمل کنه دیگه هیچ خطری نداره 

اما من نمیتونستم اروم باشم اشک میریختم خدا رو التماس میکردم .جاده طولانی شده بوددد خدااا چرا نمیرسیم .برادررررر تخمل کن .برادرررررر بمون

وسطای راه گوشی دختر خالم زنگ خورد ناخود اگاه گفتم یا خداااا

گوشی از دستش افتاد ...

جیغ زدم :هیچی نگوووو .نفسم بالا نمیومد . پنحره ماشین رو کشیدم پایین داد زدم ...

خدااااااااااااااااااااااااااااا برادرممممممممممم خداااااااااااااااااا منم ببر

گلوم میسوخت

رسیدیم بیمارستان باور نکرده بودم .سرگشته میدوییدم مامانمو دیدم که داره داد میزنه خاله هام فریاد میزنن رفتم جلو دستمو گرفتم جلوی دهنشون گفتم گریه نکنید سعید زنده است دوییدم اونقدر که نفسم بالا نمیومد هر جا میرفتم برادرم نبود .خدااا جرا نمیبینمش ؟ خدااااا یک بار بذار ببینمش ... خداااا 

نشوندنم کنار مامانم باورم نمیشد . جیغ زدم فقط جیغ ...شوکه بودم .نمیتونستم باور کنم .فقط میخواستم ببینمش . سرگشته شده بودم رفتم سردخونه .مسئولشو قسم دادم .دلش برام سوخت .اجازه داد برم ببینمش .خدااااااااااااااا این همه خون مال برادر من بود ؟ خدااااااا این بدن کبود مال سعیده ؟ خدااااااا 

دست کشیدم رو صورتش : برادر منم بلند شو .برادر نگام کن ...برادر.... نفهمیدم کی دوباره کنار مامان نشسته بودم .نفسم بالا نمیومد اما چه اهمیتی داشت .فقط یه ارزو دارم اونم اینکه بمیرم ...دیگه صدام در نمیومد ...برادرمو گذاشتیم تو امبولانس و همراهیش کردیم .بهش قول دادیم هممون که زود بریم پیشش

اما من هنوزم باور ندارم برادر 

هنوزم تو ناباوریم 

اینا دارن دروغ میگن 

بلند شو بگووووو 

بلند شو برادر....


+ تاريخ ۱۳٩٢/۳/۱٥ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ نويسنده الهام نظرات ()

مگر که جان به لب رسد

 که یادت از نظر رود

چرا تو بی خبر ز ما رفتی؟؟!!

چه می شود عیان شوی؟

 مرا عزیز جان شوی ؟

بگو چرا؟

 بگو کجا رفتی؟

 

خداااا برادرم زود بود براش هنوز جوون بود هنوز پسرش یک سالش بودد

خدااااااااا

+ تاريخ ۱۳٩٢/۳/۱۳ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ نويسنده الهام نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱/۱٤ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ نويسنده الهام نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱/۱٢ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ نويسنده الهام نظرات ()

همه چی خوب پیش میره اما نه اون خوب دلخواه  من

دخترک روز به روز بزرگ تر میشه

شیرین زبون اما شیطون .واقعا اداره امور خونه سخت شده یا شیطونیاش

همسری رسمی شده .

اما اینا آرمان من نیست ...

امیدوارم پست بعدم  پر از خبرای خوب باشه

 

تماشا کن این لحظه هایی رو که دارن خیس میشن چشام رویروت

نشستم بگیرم با این گریه هام جواب سوالامو از این سکوت

ببین روبروی تو زانو زدم  نمیخوام با این غصه ها سر کنم

نشستم همین جا ببینم تو رو ...بلکه باور کنم .....

+ تاريخ ۱۳٩۱/۱٠/٦ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ نويسنده الهام نظرات ()

دارم کمد لباسی رو مرتب مبکنم

ارینا میاد تو اتاق و میگه

تیتار میتونی عزیزم ؟(چکار میکنی عزیزم )

خنده ام میگیره اما هیچی نمیگم

میاد جلوتر و میگه

تیتار میتونی خانوم خانوما؟

من:تعجب

نمیدونم این کلماتو از کجاش در میاره

+ تاريخ ۱۳٩۱/٦/۳ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ نويسنده الهام نظرات ()