Daisypath Anniversary Years Ticker Lilypie Premature Baby tickers 7-آخر هفته خوب - روزهای قشنگ من و همسری

 

بالاخره اون نمایشنامه کذایی رواجرا کردیم و بنده روز عید هم نرفتم تمرین چرا؟

 خوب دلیل داشت چون عزیز دلم شب سه شنبه اومدپیشم وتا دیروز هم بود

 روز عید  رو ما  کلا  تو  خونه  موندیمو فرداش عصر رفتیم بیرون عصرش برنامه سفره خونه داشتیم که کنسل شد ولی رفتیم بیرون .تو برنامم خرید یه خط چشم پهن سبز بود که با شالم ست شه واسه همینم رفتیم یه لوازم آرایشی و اونو خریدم بعدم یه شلوار واسه بیرون یه عطر ورساچه و .... برگشتیم خونه.

دیروزم عشقمو فرستادم که بره و دیگه نمیبینمش تا سه شنبه که کلا میاد دنبالم.پس فقط 3روز دیگه مونده.

تصمیم گرفتم داستان آشنایی تا هم خونه شدنمونو بنویسم آخه ماجرای ما خیلی خاصه  البته شروعشو نمیدونم کی باشه اما حتما مینویسمش...

پ ن 1:خواهر شوهری اومده اونجا و من احتمالا چهارشنبه میبینمش اولین بار بعد عروسیش

پ ن 2:نمیونم چرا نمیتونم یه سری چیزا ررو که مربوط به گذشته است رو فراموش کنم؟

پ ن 3:باورم نمیشه عشقمون 2 ساله است انگار تازه پیدات کردم...

پ ن ۴:دوباره وقت رفتن شد بغض مامان و بابا داره دیوونه ام میکنه...

+ تاريخ ۱۳۸٧/٩/٢۳ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ نويسنده الهام نظرات ()