Daisypath Anniversary Years Ticker Lilypie Premature Baby tickers 8-به او بگویید دوستش دارم - روزهای قشنگ من و همسری

سه شنبه است .خوشحالم .امشب گلم میاد دنبالم .میرم آرایشگاه .هد اون میرم بوتیک مامان .بابا میاد دنبالمون .گرسنمه.ساعت ۲ ظهره .عزیزم ساعت ۱۱ راه افتاده .

 

میرسیم خونه .نهار رو میاریم .موبایل بابا زنگ میزنه .خیلی کوتاه صحبت میکنه .دلم میلرزه .مامان تو آشپز خونه است .به بابا میگم چی شده .نگاش میکنم .تو چشاش پر اشکه .میگه مامان بزرگت فوت کرده .

به مامانت نگو تا نهار بخوره .قلبم درد میگیره.سعی میکنم خودمو نگه دارم .قاشقو بر میدارم بغضم میترکه..

مامان میفهمه.فریاد میزنیم هممون .خدایاااااااااااااااااااااااااااااا.چقدر سخته .صورت مهربونش یادم نمیره . 

راه میوفتیم با همه خاله ها .دو سه ساعتی باید رانندگی کنیم توی یه شهر مجاور.کولاکه .همه داد میزنیم .میرسم خونه داییم .عزیزم هم میاد .چجوری باید تحمل کنیم .فرداش میشه .میریم غسال خونه .

اول از همه من و مامان میرسیم میخوایم ببینیمش .نمیذارن .به زور میریم تو .آروم خوتبیده .لباش کبوده .میگن سکته کرده و ...

جیغ میزنم .منو میارم بیرون .حالم بد میشه .چشامو باز میکنم تو بغل گلمم.تشییش میکنن .چقدر راحت رفتی . بدون تو چکار کنیم ؟

+ تاريخ ۱۳۸٧/۱٠/۳ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ نويسنده الهام نظرات ()