196-آغاز بی کسی

روز 30 ام اردیبهشت

حامد خونه نبود ماموریت بود .نمیدونم اون شب چرا هی گلوم خشک میشد و بیدار میشدم واصلا خوب نخوابیدم . 8 صبح بود که گوشیم زنگ خورد مامان بود پریشون بود اما خودشو کنترل میکرد گفت سعید تصادف کرده .شوک بهم وارد شد .اشکام ریخت گفتم چی شده گفت هیچی نیست سر سالمه نگران نباش .پاش شکسته الان تو اتاق عمله .بابا داره میاد (بابا هم خونه نبود ) باهاش بیا .زنگ زدم به بابا با گریه گفتم بابا بیا دنبالم .(سعید رو یه شهری برده بودن بیمارستان که یک ساعت با اینجا فاصله داشت ) گفت حامد تو راهه داره میاد .سرگشته شده بودم .میلرزیدم .همون جا با خدا اتمام حجت کردم گفتم خدااا من ظرفیتشو نداره نکنه یه دفعه بخوای امتحانم کنی

حامد اومد دنبالم با دختر خالم راه افتادیم ...

استرس داشت میکشتم همش میگفتم خدا رحم کن خدا رحم کن خدا التماست میکنم.گفتن خوبه طحالشو برداشتن دو سه ساعت تحمل کنه دیگه هیچ خطری نداره 

اما من نمیتونستم اروم باشم اشک میریختم خدا رو التماس میکردم .جاده طولانی شده بوددد خدااا چرا نمیرسیم .برادررررر تخمل کن .برادرررررر بمون

وسطای راه گوشی دختر خالم زنگ خورد ناخود اگاه گفتم یا خداااا

گوشی از دستش افتاد ...

جیغ زدم :هیچی نگوووو .نفسم بالا نمیومد . پنحره ماشین رو کشیدم پایین داد زدم ...

خدااااااااااااااااااااااااااااا برادرممممممممممم خداااااااااااااااااا منم ببر

گلوم میسوخت

رسیدیم بیمارستان باور نکرده بودم .سرگشته میدوییدم مامانمو دیدم که داره داد میزنه خاله هام فریاد میزنن رفتم جلو دستمو گرفتم جلوی دهنشون گفتم گریه نکنید سعید زنده است دوییدم اونقدر که نفسم بالا نمیومد هر جا میرفتم برادرم نبود .خدااا جرا نمیبینمش ؟ خدااااا یک بار بذار ببینمش ... خداااا 

نشوندنم کنار مامانم باورم نمیشد . جیغ زدم فقط جیغ ...شوکه بودم .نمیتونستم باور کنم .فقط میخواستم ببینمش . سرگشته شده بودم رفتم سردخونه .مسئولشو قسم دادم .دلش برام سوخت .اجازه داد برم ببینمش .خدااااااااااااااا این همه خون مال برادر من بود ؟ خدااااااا این بدن کبود مال سعیده ؟ خدااااااا 

دست کشیدم رو صورتش : برادر منم بلند شو .برادر نگام کن ...برادر.... نفهمیدم کی دوباره کنار مامان نشسته بودم .نفسم بالا نمیومد اما چه اهمیتی داشت .فقط یه ارزو دارم اونم اینکه بمیرم ...دیگه صدام در نمیومد ...برادرمو گذاشتیم تو امبولانس و همراهیش کردیم .بهش قول دادیم هممون که زود بریم پیشش

اما من هنوزم باور ندارم برادر 

هنوزم تو ناباوریم 

اینا دارن دروغ میگن 

بلند شو بگووووو 

بلند شو برادر....


/ 19 نظر / 44 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناهید

بهت تسلیت میگم من خواننده وبلاگت نیستم همینجوری به وبلاگت رسیدم. برادر منم 3 سال پیش رفت ولی داغش مثل روز اوله هیچوقت نمیگم مرد برادرم رفت[گریه]

مهلا مامان آراد

ای وای الهام جان بعد از اینهمه مدت که یه هو وبلاگتو پیدا کردم باورم نمیشد یه همچین متنی رو ببینم تمام بدنم یخ کرد و اشکام تند تند از چشام فرار کرد خیلی متاسف خیلی .دردتوk بسیار عمیق و بزرگه کلامی واسه تسلی نیست فقط میتونم براتون آرزوی آرامش کنم خدا به شما و همسرش و پسر کوچولوش صبر بده و روح برادرت قرین رحمت باشه بازم متاسفم عزیزم دختر قشنگتو ببوس

رضوان

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ چقدر تلخ.چقدر سخت.چقدر غمناک. اشکام داره میاد.برادر خیلی عزیز خواهرشه. خدا بهت صبر بده.

سارینا

خدا صبرتون بده عزیزم .همه مسافریم دیر و زود داره سوخت و سوز نداره

فرنوش

عزیزم خیلی متاثر شدم دقیقا همین اتفاق وقتی من بچه بودم واسه مامانم افتاد و بعذ از سالها هنوز غم از دست دادن برادر تو چهره مادرمه از خدا واسه شما و خانوادتون طلب صبر کیکنم

غزل

سلام عزيزم اشكم دراومد همين خدا بهت صبر بده ولي غصه نخور اون جاش خيلي بهتر از ماهاست همه اين راهو درپيش داريم

پریسا

سلام الهام جون واقعا تسلیت می گم روحش شاد باشه امیدوارم در آرامش کنار امام حسین باشه منم واسه داداش گلت فاتحه می فرستم.فدات

بانو88

تسلیت عرض میکنم ایشالله تو بهشته میدونم سخته ولی یادت باشه پیش خداس و همه از خداییم و بسوی او باز میگردیو