147-یه روز میاد...

یک روز میاد که کوچولوی خوش ذوقت بجای خط خطی کردن و پاره کردن کتابهاش .... معادلات ریاضی حل بکنه !


یک روز میاد که کوچولوت بجای محکم کوبیدن رو کیبورد این لپتاپ بیچاره ... بشینه جلوش و ایمیلهاش را چک کنه !


یک روز میاد که بجای دیدن گریه های اعتراض امیز برای نشستن روی صندلی مخصوصش توی ماشین  ... می بینی که نشسته پشت رول و بی توجه به وحشت تو از سرعت زیادش ،داره به موزیک مورد علاقش گوش میکنه و عینک گرون قیمت افتابیش را روی بینیش جابه جا می کنه !



یک روز هم میاد که درست مثل حالا .... نه ، شاید هم خیلی خیلی بیشتر از حالا ...

دلت برای اون بوی مخصوص زیر گلوش

موهای همیشه اشفته و فر فریش

لباسهای  کوچولو

سر استین و یقه های چرب و چیلیش

صدای پاهاش که مثل یک جوجه اردک فضول داره همه جا تو را تعقیب می کنه

اسباب بازیهاش که تمام روز زیر دست و پات ولو میکنه 

شب بخیر گفتنش که با یه لبخند شیطون میگه ژژژ ( با فتحه بخوانید )

وابستگیهاش که گاهی میترسی نکنه همینطور باقی بمونه

دغدغه ی روز و شبات که چی بخوره چی نخوره

نگرانی هات بابت بد غداییهاش

شیطنت هاش که هر روز یه جوری شگفت زدت میکنه

تمام سعی و تلاشت برای اینکه بهترین باشه ، و  ....

این همه  عشق و امید که فقط با اون تو زندگیت معنا پیدا میکنه  یه دنیا تنگ بشه .....

همین الان هم دلم برای هر روزش که میگذره تنگ شده ناراحت

دلم گرفته

یعنی تا کی میتونم بغلش کنم و بوش کنم و بوسش کنم و محکم بچسبونمش به خودم و مال خودم باشه ؟

یعنی بزرگ که شد هم باز میتونم بدون اعتراضش این کارا رو بکنم ؟ناراحت

یه روز میاد که اونم مثل همه ماها میره سراغ زندگیشو من باز تنها میشم ناراحت

 

/ 23 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اتی

اخیییییی..راست میگی...و چقدر هم زود میگذره عمر ادما....[قلب]

پانتی

وای الی جون چقدر گریه کردم با این نوشته اتتتت. در عین حال که دوست داشتنی بود ولی خیلییی غم انگیزناک بوددددددد[گریه] ایشالله همیشه همهء بچه ها هر جا که هستند شاد و سلامتتتت باشنننننننن[ماچ][بغل][قلب]

مهستا

وااااااااااای راست میگی........ اما خدایا شاکریم که این کودکان شیرین امروز همیشه سالم و شاد هستند و باشند.

fafa

رسم روزگار ديگه از لحظه لذت ببر ... از همين حالا ... لذتش رو با فكر كردن به آينده و حسرت گذشته كاش خراب نكنيم

ستاره

مرسی عزیزم که بهم سر زدی کوچولو چطوره خودت خوبی؟ مراقب خودت باش بای

آمارین

دلت برای هیچیش تنگ نشه برای اون بوی زیر گلوش تنگ میشه[بغل]

نازیلا

سلام عزیز خوبی ؟ احساست ودلتنگیهات زیبا هستن ولی خوب می دونی هر موقعیت زیبایی های خودش رو داره

مامان باران

وای دلم واسه باران تنگ شد نوشته هات خیلی غصه دارم کرد، من همیشه به این چیزها فکر می کنم که اگه بزرگ بشه و ازدواج کنه یا بره یه شهر یا کشور دیگه من بخدا می میرم، خدا این فرشته ی الهی رو واست نگه داره، ایشالا زیر سایه شما و باباش بزرگ شه عزیزم.

فهیمه

وای ی الهام جون من سنی ندارم ولی این مطلبت خیلی قشنگ بود....با تمام وجودم حس مادرمو وقتی تصادف کردم و تو بیمارستان بودم و بلند بلند داشت گریه می کرد درک کردم...با تمام وجود روز اولی که رفتم دانشگاه و مادرم بر خلاف میل من تا دم در دانشگاه باهام اومدو حس کردم...واقعاَ قشنگ بود...اگه عیبی نداره می زارم تو وبلاگ خودم که تازه بازش کردم تا دوستام هم حس مادراشونو پیدا کنن

فهیمه

راستی من تازه اومدم تو وبلاگت ولی اومدن نی نی کوچولوتم تبریک می گم...من عاشق نی نی ام