197-روزای ناباوری

چرا حس میکنم هستی کنارم 

چرا این رفتنو باور ندارم 

چه حس های بدی دارم . اونقدر بدددد که نمیتونم وصفشون کنم .

من اینجام و 20 روز از نبود تو گذشته .من هنوز گلو دردم از فریاد زدن و تو نیومدی برادرم 

من هنوز زنده ام و تو زیر یه مشت خاکی 

خاک بر سر من 

خاک بر سر من  همبازی بچگیم .من اینجا نشستم و هیچ کاری نمیتونم برات بکنم . یک کم صلوات یک کم قران .زخم دلم ... آخ سعید زخم دلم رو چکار کنم ؟ خونه مامان میرم نمیتونم گریه کنم ...اون بیچاره دق نکنه خیلیه .میام خونه خودمون اشک میریزم .اشک میریزم اما اروم نمیشم 

راه میرم ...داد میزنم .مشت میزنم یه درو دیوار .اروم نمیشم ...

فقط خدا میدونه حالمو ...

سعید ...

عکسات گوشه گوشه خونه ...ببی انصاف چرا تو این عکسا اینجوری لبخند زدی ؟ چرا حس میکنم یه غمی تو چشماته ؟ چرا خدا بهمون یه فرصت نداد ؟ 

دیشب بعد اون همه گریه فقط یه راه به ذهنم رسید .گفتم خدااا برای تو کاری نداره .منو از این خواب بیدار کن .بذار همه اینا خواب باشه ..یعنی خدا فقط برای تو جا نداشت ؟ 

وااااااااااااای برادرم تو اون لحظه آخر چی میکشیدی ؟ 

تو غربت 

کاش من میمردم به جات 

تو این 20 روز هزارررررررررر باررررررر اینو گفتم 

چرا کسی صدامون رو نمیشنوه ؟

من امیدوارم شاید یه صبح بیدار شم از خواب مامان زنگ بزنه بگه نهار بیاین اینجا همه هستن سعید اینا شما دوباره دور هم جمع شدیم .من بگم اوه اوه حالا باز سعید هی میگه آروین رو بغل نکنین زیاد خسته میشه .اما من یواشکی بغلش میکنم هیچ تازه بوسش هم میکنم ... من امیدوارم ... تو هم دعا کن برادر ...دعا کن ...بخدا نمیتونم اینجوری...بیا با هم دعا کنیم ....

/ 9 نظر / 26 بازدید
نوشین مامان هستی

خیلی حالم بد شد و چشمام پر ار اشک میفهمم چه حالی داری و چه دردی میکشی واز دست هیچ کس کاری بر نمیاد ... امیدوارم خدا خودش بهتون صبر بده عزیزم کاش از دست ما کاری برمیومد تا کمی دردت رو تسکین بدیم ...

مهلا

الهی برات بمیرم

فهیمه

سلام الهام جون خیلی دلم برات تنگ شده چند باری به وبلاگت سر زدم تا خبری ازت بگیرم. تا اینکه سارا خبر داد برادرت فوت کرده خیلی ناراحت شدم. بهتون تسلیت می گم و از خدا براتون صبر می خوام.دختر گلت چطوره ؟از طرف من ببوسش

ملیحه

خدایااااا عزیزم به دخترت نیگاه کن بخاطر اون سعی کن دخترت میخواد بهت تکیه کنه بایییییید بتونی وایییی ییی خدا

مینا

واقعا نمیدونم چی بگم عزیزم ای کاش کاری از دستمون بر میومد[ناراحت][افسوس]

مینا

کجایی الهام جون ؟ خوبی عزیزم ؟ مارو از خودت بیخبر ندار نگرانتیم

فری مامان آنیتا گلی

خیلی تسلیت میگم الهام جون ... خیلی خیلی متاسف شدم . خدا صبرتون بده ... من درکت میکنم ... خیلی سخته خیلی سختتتتتتتت

مهتاب

سلام امروز تو نی نی سایت داشتم تایپیکتو میخوندم که گفتم بیام کلوبتو هم ببینم و .... داغ دل منو تازه کردی دوست عزیزم دقیقا انگار دو سال پیش منو تعریف کردی داداش 22 ساله ی منم درست یه هفته بعد ازدواجم مثل داداش تو تصادف کرد مثل داداش تو کبود بود همه جاش مثل داداش تو لحظه ی اخر درد کشیده بود اما یه فرق داشت نزاشتن من داداشمو ببینم از وقتی رفته زندگیمون سرد شده دیگه هیچی مثل سابق نیس اروم باش گلم خدا شمارو هم اینجوری امتحان کرده خدا رحمتشون کنه الهی[لبخند]