173-...

 

نگاش به سمت آسمون
ستاره ها رو میشمرد
خسته میشد بلند میشد
زخمای پا رو میشمرد
یکی دو تا و هفت تا زخم
... دستی رو پاهاش میکشید
زخمای پا تموم میشد
زخمای دستاشو میدید
به ماه اسمون میگفت
شمع شبستون منی
یاد عمو بخیر که تو
مثل عمو جون منی
راستی تو از تو اسمون
بیین بابای من کجاست
بهش بگو که دخترت
ساکن تو خرابه هاست
بهش بگو دختری که شونه به موهاش میزدی
جون به لبش  رسیده و تو از سفر نیومدی
من را ببخش اگر چه
لکنت لکنت زبان گرفتم
با با بابابا
من را ببخش  ا ا گر چه
لک  لکنت زبان گرفتم
اخر شکسته دستی دندان شیری ام را
 
 
/ 0 نظر / 11 بازدید